فرازهایی از اظهارات حاج آقا...

حاجآقا فرمودند : و تنهایی مختص ذات اقدس الهی ست؛

و بلافاصله عرایضشون رو تکمیل کردند - اینجوری : مثلن ببین این خونه حداقل ماهی دو بار باید همه جاش تمیز می شد؛ اما من الان دست تنهام ....

آهان! خوب یه نفرو بگو بیاد به خونه تکونیات کمک کنه! ابرومژه

  
نویسنده : corona ; ساعت ٧:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/٢٩
تگ ها : روزمره


من زمستون و دوست دارم

پاییز که میاد من جشن میگیرم. هوا روو به خنکی میره؛ آفتاب رفته رفته ملایم تر میشه؛ بعدش آماده میشیم برای نوئل، بعدش واسه یلدا، بعد واسه بهمنگان، و بعد برای ولنتاین جشن میگیریم؛ دست آخر هم خونه تکونی و یه عالمه کارهای قشنگ در تدارک نوروز انجام میشه، همه خوشحالند یه جورایی و هرکسی به فراخور در تکاپو.... از فردای تعطیلات نوروز من هر روزم طولانی تر و گرم تر از روز قبل میشه، کم حوصله و آتشی مزاج میشم، روزها برام کُند و کِش دار میگذرند. خلاصه باید یه فکری واسه خودم بکنم که بتونم روزای بیابونی رو طاقت بیارم تا شروع پاییز بعدی....

احتیاج دارم به اینکه واسه خودم و روزای شش ماه آتی، یه جور motivation درست کنم. کسی پیشنهادی نداره؟

  
نویسنده : corona ; ساعت ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/٢٧
تگ ها : روزمره


ای کاش که جای آرمیدن بودی/ یا این ره دوور را رسیدن بودی

صبح که داشتم میرفتم سر کار تصادفن یک درخت توو حاشیه خیابان دیدم که شکوفه داده بود. با نگاه به درختهای اطرافش که هنوز برگی بر تن نداشتند، فکر کردم اشتباه شده، یا از آن درختهای مصنوعیست که همیشه شکوفه دارند! شب اما موقع برگشتن تعداد بیشتری از درختهای جوانه بر تن و شکوفه بر شاخسار دیدم. من آمدن بهار را با حضور برگهای جوان و سبز نوشکفتهء شمشاد درک میکنم. بار دیگر بهار آمد. گرما هم همراهش سرریز شد...

ای کاش که جای آرمیدن بودی ؛ یا این ره دوور را رسیدن بودی ؛

یا از پس صد هزار سال از دل خاک ؛ چون سبزه امید بردمیدن بودی :)

  
نویسنده : corona ; ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/۱٦
تگ ها : خیام ، روزمره


ایرانسل دزد است!

چند هفته پیش یه روز داشتم توو فروشگاه واسه خودم میچرخیدم که یک عدد تلفن زنگ زد. یه خانومه توضیح داد که شماره موبایلی شبیه به شماره خودم را میخوان بهم بفروشند و نمایندگی سیمکارت های ایرانسل رو دارند. بعد گفت برات با پیک خواهیم فرستاد و 25 تومن هم هزینه اش ه. دو تا سیم که یکی رو پیک میاره و یکی دیگه که باز به آدرس ِ خودت بعد از یک هفته از پست دریافت میکنی. / بهش گفتم حالا باشه رووش فکر میکنم بهت خبر میدم؛ / اصرار اصرار که نه واللا همین حالا بخری بهت تخفیف هم میدم بابت دوتاش فقط 20 تومن بده. / اتفاقن بابت یک کاری بدم نمی اومد که یک سیم بخرم و کادو بدم به یکی. گفتم باشه، آدرسمو بنویس.../ دو روز بعد پیک اومد، رووی پاکت نوشته بودن که 30 تومن قراره از من بگیره! اعتراض کردم. گفت این بقیه اش 10 تومن بابت اینترنتیه که رووی سیم برات فعال میشه. / مثلن پوله رو دادیم و طرف رفت. حالا 5 هفته از اون داستان میگذره و سیمکارت دوم به دست من نرسیده. اینترنتی هم در کار نبود. بابت فعال کردن سیمکارت اولیه هم باید میرفتم یکی از دفاتر امور مشترکین و یک هزینه یکی دو تومنی هم اونجا داشت. دست آخر هم توو اینترنت خوندم که این سیمکارتا رو خود ایرانسل داره روو سایتش تحت عنوان سیمکارت ِ طلایی میفروشه.

همه اینا رو نوشتم برای اینکه : 1- بدانید و آگاه باشید که ایرانسل اعتبار خودش رو به 30 هزار تومن ه ناقابل فروخت. 2- اگر کسی بهتون زنگ زد که چیزی بهتون بفروشه، حتمن داره دروغ میگه. 3- شماره تلفنی که به من زنگ زده بود را هرچی دوباره و سه باره و ده باره گرفتم که پیگیر باشم، جواب داده نشد. اینجا می نویسمش : 09124243767

  
نویسنده : corona ; ساعت ٦:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/٢۳


ما رفته بودیم که بیایم... :)

سلام. انقدر دیر اومدم که کلی از حرفا و سوژه هام یادم رفته. این میون خیلی اتفاقا افتاد. من از اون شرکت قبلیه اومدم بیرون، ترم قبلی تموم شد و ترم جدید شروع شد، روزی که رسیده بودم پشت میزم توو شرکت جدیده، معلوم شد یه پروژه دارن که یک ماه قبلش درخواستش اومده و تا اون لحظه هیچ کاری رووش نشده. بعد تازه شروع کردیم ببینیم کارفرما دقیقن چی میخواسته؛ یک ماه هم صَرف این کارها شد؛ تازه خود کارفرما هم فهمید که چی میخواسته :) بعد کسیو نداشتن واسه اجرای طرح، از دوستانی که بیرون از شرکت داشتم کمک گرفتم که بیان اجراش کنن. ... خلاصه دردسرتون ندم، این مجموعه عریض و طویل با یه عالمه اسم و رسم، از لحاظ آی تی یه چیزیه در حدّ صحرای گوبی! بیابون برهوت :|

اشکالی هم نداره ها. اتفاقن آدم ِ یه چشمی توو شهر ..ا پادشاست! منتاها حیف از بودجه هایی که صرف ِ کارهای نسنجیده میشن. هزاران ساله که شدن. کارهای بیحساب و کتاب زیاد اتفاق میوفته توو سازمانهای این طوری. طرح دادن دو صفحه، یک ماه باهاشون رفتم و اومدم و جلسه پشت ِ جلسه، تبدیل شده به یه زونکن Req List بعد تازه میگن خوب حالا که شفاف شد، تا آخر هفته اجراشو تحویل میدی دیگه؟؟ گفتم آررره! میگی زمانبندی، هاج و واج نگات میکنن؛ میگی ریسورس، اتاق سرورشون و بهت نشونی میدن؛ خلاصه دردسرت ندم.... سرم شلوغه. خدا خدا میکنم که کارها خوب از آب در بیان. بعد تازه مشنگ الملک بره پُزش و بده :)

  
نویسنده : corona ; ساعت ٢:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/۱٧
تگ ها :


هوا بس ناجوانمردانه دلتنگ است...

خب به سلامتی و میمنت دارم محل کارمو عوض میکنم. قرار بود پارسال اتفاق بیوفته؛ بعد من به طرز احمقانه ای خودم با این موضوع مخالفت کردم؛ خوب چه میدونستم که سه ماه بعدش توو شرکت طوفان میشه؟ دوباره امسال مطرح شد، اولش بازم گفتم نه؛ بعد فرداش که با اون دختر شاهکاره حرفم شد، فهمیدم دیگه حوصله و تحمل این دانشمندها رو ندارم. همونجا جلو خود دختره زنگ زدم و به مسئول مربوطه توو اون شرکت دومیه گفتم : "ببخشید؛ میشه من راجع به موضوعی که دیشب نه گفتم، تجدید نظر کنم؟ ... بسیار خب! خیلی خوشحال میشم رزومه منو به جریان بندازین" به همین سادگی، به همین خوشمزگی!

حالا روزگار داره میچرخه، تقویم یه بار دیگه ورق میخوره، و بازم taste های جدید، بازم challenge های تازه، این آذرماه هرساله که برای من سورپرایزهای جدید توو آستینش داره. نقطهء اکسترمم نمودار سینوسی؛ جایی که لحظهء بعدیش رو نمیتونی حدس بزنی و چیزی دیده نمیشه. نقطهء صفر با یک view از بی انتهای خلاء :) میشه گفت یه جورایی با این تغییر و چرخش زاویه ها بارها و بارها آموخته شدم. درسته که هربار با دفعهء قبل فرق میکنه؛ اما "تغییر" جزء نامتغیر ه این تکراره...

پ.ن. داستان پاکستان، قلب شما رو هم فشرد؟ مغولهای جدید؟ طاعون قرن 21؟ قسمت سختش برای من، سنگینی این مطلبه که توو روزگار فوران علم و تکنولوژی، درست بغل گوشمون یه جونورایی با تفکر ماقبل تاریخ دارن هذیون میگن، اونم به شیوه مسلحانه و شرم آور، توو گوش ه بچه هایی که مدرسه میرفتن تا بلکه از تاریکی و جهل مرکب در بیان

Yesterday a band of men walked into a school in Pakistan and massacred over 100 kids. These Taliban extremists see education as a threat and the best way to respond to their heinous crime is to meet their attack with a global call to get every child in school

Petition Online

  
نویسنده : corona ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٩/٢٧


امتحان دارم

دیروز عصر یکی از سنگین ترین درسهای این ترم رو امتحان داشتم. تقریبن بیشتر روزهای هفته در حال درس خوندن بودم. مرخصی گرفتن و کتابخونه رفتن و صب تا شب بست نشستن... از نتیجه راضی بودم. نه اینکه همه جوابها رو بی کم و کاست داده باشم. فکر نکنم. ولی دست کم تا مغز استخون ِ درسها رو کاملاً درک کردم. حتی بهتر از اونچه که توو کلاس مطرح شده بود. واقعن لذت بردم. و اصلن برای همین لذت بردن ه هست که رضایتی از عملکرد احساس میکنم. شاید یک بخشی ش هم مربوط به این باشه که از فضاهای درس خوندن و کتابخونه و اینجور جاها خوشم میاد و توو این جور موقعیتها بیشتر احساس آرامش میکنم. حالا هفته بعد هم باز یه ماراتن دیگه در راهه. حالا نه به این سنگینی، ولی نسبتن سنگین.

به این فکر می کنم که زندگی نرمال عمومی توو مردم جامعهء من یه شکل دیگه اس. بعد به این فکر میکنم که من کاملن حق دارم راهی که خودم تووش احساس راحتی میکنم رو برم، و لزومی نداره شبیه خیلی های دیگه باشم. این خوبه؛ منتاها یک سئوالی که مطرحه برام اینه که اون آدمهای عامی (بقیه که توو مسابقه ها شرکت نمی کنن، اردوی آمادگی نمیرن، خودشون رو خیلی تحت فشار نمیذارن، و خلاصه دارن واسه خودشون توو پیاده رو قدم میزنن، یا نشستن به پیک نیک کردن و ساندویچاشون رو مزه مزه میکنن) به نظر میاد یه جاهایی از من جلوترن! خصوصن در دراز مدت (مسن تر هایی که یه عمر اونجوری طی کردن و حالا هفتاد هشتاد سالشونه) نسبت به همقطارهاشون که درگیر مسابقه ها کردند خودشون رو، به نظر مرفه تر و شاداب تر میان. این برام خیلی عجیبه... خیلی سئواله... آیا چیزی هست که من توو روش زندگیم باید درباره اش بازنگری کنم؟

پ.ن : نتیجه سه هفته بعد به دستمون رسید. بیست نیست، اما بالاترین نمرهء کلاس ه (18.5) / همین یعنی تلاش خوبی بوده، ولی می تونسته بهتر از این هم باشه.

  
نویسنده : corona ; ساعت ٦:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٩/٧


آخر هفته

پنجشنبه عصر، بعد از یه روز خسته کننده و پرکار، بعد از یه عالمه کارهای خونه و خرید و شستن گاز که کار وقت گیر ولی خوشایندیه (بخاطر نتیجه ش) و با اینکه تقریباً به هیچکدوم از کارهای خودم نرسیدم، دستکم میتونستم برم یه قدمی بزنم و یه کافه ای برم. خیلی مطمئن نبودم که تشنم هست یا نه؛ ولی انگار که این یه فنجون لاته رو به خودم بدهکار باشم، رفتم و البته واقعن راضی م بابتش. هم برای کافه و هم برای دو ساعت پیاده روی پنجشنبه، حتی اگه به یکسری از کارهام نرسیده باشم.

امروز هم جمعه بود. باز به همه برنامه هام نرسیدم ولی دستکم کیک پختم و اینم واسه خودش بدک نبود. گاهی اینجوریه. به همه توقعاتی که از خودم دارم نمیرسم، ولی اشکالی نداره. دوست دارم نتیجه همیشه 100 باشه، ولی اگر هم نشد من و خودم با هم کنار میایم. :)

  
نویسنده : corona ; ساعت ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۸/۱٦
تگ ها : روزمره


دکتر؛ برو دکتر...! :>

تعطیلات خوش میگذره؟ امروز صبح به خودم مرخصی دادم و تا 8:30 خوابیدم! یه عالمه کار هست واسه این روزا که باید انجامشون بدم. جای شکرش باقیه که همچین فرصتی واسه رسیدگی به این قبیل کارها دست داده. آخر هفته هم دانشگاه تعطیلمون کرده. این یعنی فقط یه چارشنبه هست که باید بریم سر کار. اونم از الان میدونیم که نصفش قراره جلسه باشه. ینی صفا، صمیمیت، اوووه!

هفته قبل جلسه چهارم یه استادی بود که خیلی نق نقو بود. ینی از اول که پاشو میذاشت توو کلاس شروع میکرد سر کلاس نق زدن و منت گذاشتن و از خودش تعریف کردن، تااااا میرفت! البته دانش خوبی داشت انصافن، اینو من نمیگم، اونایی که توو زمینهء اون درس تجارب علمی و عملی داشتن میگفتن که دانش قابل ملاحظه ای داره و حیفمون میومد که تحمل نکنیم و این اطلاعات رو به دست نیاریم. خلاصه... کژدارومریز رسیدیم به جمعه و دوباره اومد و شروع کرد به نق و نق... ظرف دو دقیقه جوش آورد و رفت از کلاس بیرون که یعنی مثلن با ما قهره که چرا خوب درس نمیخونیم و این حرفا؛ ما هم نه گذاشتیم و نه برداشتیم، دستجمعی 35 نفر از کلاس رفتیم بیرون! از خود راضی

ینی "دکتر" کلن منحدم شد رفت پی کارش! نمیخوام بگم منحدم کردن ِ مردم کار خوبیه؛ ولی دیگه وقتی یه نفر عقلش انقدر گرده که بعد از سه جلسه، متوجه نمیشه شاگردای کلاس، بچه های 17 - 18 ساله نیستن، بلکه هر کدوم واسه خودشون یه گوشه این اجتماع آدم قدبلند و سرشناسی ن، تحمل این جمع هم حدی داره.

  
نویسنده : corona ; ساعت ۱:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۸/۱٢


پیک بامدادی

یکی از استادها می گفت که بهترین زمان یادگیری، بامداد هست. و آنچه در زمانهای پیش از طلوع آفتاب و اوایل صبح فراگرفته میشه، همچون نقش بر دل لوح، پایدار ماندنیست. بعد مثال میزد که بوعلی در خاطراتش گفته یک کلاس رو صبحگاه تشکیل میداده، بعد وقت نماز صبح می شده (یعنی که کلاسه قبل از اذان صبح تشکیل می شده) و بعد از نماز صبح، کلاس بعدی را تشکیل میداده اند. البته در ضمن اشاره کرد که ایشون به خواب قیلوله هم توصیه کرده (که بعد از ظهر حوالی 3 و 4 میشه حدودن).

دو سه روزه خود به خود نصف شبها بی خواب میشم. حدود ساعت 4. بعد از این فرصت استفاده میکنم واسه مطالعه درسهام (که معمولن وقت بهتری براشون پیدا نکردم). حالا ببینیم توصیه های ابن سینای بزرگ، در عمل به دردمون میخوره یا نه؟

  
نویسنده : corona ; ساعت ٧:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۸/۱


← صفحه بعد