|
به توضیح بیشتری هم احتیاج هست؟ کمی سرم شلوغه... یعنی بود. ولی هنوز آثارش هست. راستی این روزا عجیب یاد کارتون یوگی و دوستان افتادم |
گیزه
یادت هست؟ گفتم "انگار پاهایم روی زمین نیست"... بعدش، همینطور که گیج می زدم، یک روز فهمیدم که چرا نیست؛ پرسیدی : "اوضاع چطوره؟ هنوزم پاهات روی زمین نیست؟" گفتم : "چرا. کمی. یعنی نیست. اما میدونم که چرا نیست. دستکم علتشو فهمیده ام" ؛ حالا دوباره "پاهام روی زمین نیستند" دوباره توو خلاء ام. ایندفعه نه گمانم به کفشهای جادوییم دسترسی پیدا کنم هرگز. پاهام برای همیشه در خلاء خواهد ماند. من از دور برایت دست تکان میدهم ؛ تو چطور من را می فهمیدی؟ کار سختیست! کاش به خودم هم یاد میدادی...
دیتا یا اینفورمیشن؟ مسئله اینست!
مادر شوهر مریم از چار روز پیش کبدش از کار افتاده. با یک بغل پرونده پزشکی و انواع و اقسام آزمایش، آنهمه متخصص ها و فوق تخصص های مفت خور ، هیچی بیشتر از آنچه که روز اول خود بیمار میدانسته ، نمی دانند. ابن سینا فرقش با دکتر های امروز این بود که گرچه ابزارش ابتدایی بود، اما از "دانش" بهره داشت. "دانش" یک چیزیست چند وجهی، موجودی که فقط وقتی چند وجهی بودنش را درک بکنی، میشود اسمش را گذاشت "دانش". درس خوانده های امروزی، یک مشت معلومات ِ تک وجهی و عقیم دارند که راه به هیچ جا نمی بَرَد. چونکه فی المثل آن جناب فوق تخصص، فقط و فقط پزشکی آکادمیک خوانده. از نجوم، از ریاضی، از ادبیات، از هنر، یا اصلن نمی داند، یا کم می داند، یا ربط ِ چیزهایی که میداند را به هم برقرار نکرده. یک صفحه ای دارد یک بُعدی گرفته دستش، باهاش به هیچ جهنم دره ای راه پیدا نکرده و نخواهد کرد. دارم به این فکر میکنم که چقدر همه مان یک بعدی شده ایم ! همه از دَم ایستاده بر پاهای چوبین ِ معقولات و اندازه گرفتنی ها. حتی مقیاس اندازه گیری هایمان هم بسیط نیست. یکی فقط متر دستش دارد. آنیکی فقط لیتر را می شناسد. همدیگر را هم قبول ندارند. حرف همدیگر را هم کلن نمی فهمند. افتخارمان شده اینکه "علم امروزه تخصصی است!" یک میلیمتر را عمیق به عمق هزار کیلومتر (شاید تک و توک البته) بدانیم و بکاویم، اما اگر از طرف بپرسی این یک میلیمتر عمق را در رودخانه کاویدی یا در بحر یا در اقیانوس، مثل گُنگ ها نگاهت می کند...
پ.ن.: مهمانی - تووی مسیر - آن دخترک های فال فروش - بعدش ... همکلاسی ها و دوستان قدیمی و مهمانهای صمیمی - من نه اینم و نه آنم - آقا متتی؛ اصلانی توو دست و بال ات داری؟... اگه یه روز بری سفرررر - نیمه شب - هوشیار - آدمها در طیف های مختلفی، در لایه های مختلفی از هم زندگی می کنند ، لا اقل اینجا اینجوریست؛ شاید حتی هیچکدامش هم غلط نیست - تصویر آن دخترکی که با ولع کف اتوبوس نشسته بود و با دستهای کوچکش، پرتقال را نیمه پوست کنده و نیمه پوست نکنده، بلعید، یک لحظه از جلوی چشمهام دور نشده تا این لحظه. آن دخترک شاید هیچ گناهی نداشت، یا شاید این اصلن برایش کاملن عادلانه هم هست؛ کسی چه میداند؟
روز معلم، روز کارگر، روز خلیج پارس، ...
از دیشب میخواستم اینو بنویسم. امروز کلی سبک سنگین کردم تصمیم ام رو، حالا اومدم میبینم سوسن هم اتفاقن همین کار قشنگ رو کرده و از اینهمه تفاهم فرهنگی [با تفاوت فرهنگی تفاوت داره
] خوشبحالم شده. در هر صورت به مناسبت روز معلم وظیفهء خودم میدونم از تمام معلمهای مقاطع مختلف تحصیلم تشکر کنم. اما اونایی که خیلی دوستشون داشتم رو میخوام اینجا ازشون با اسم و مشخصات یاد کنم؛ کسایی که برای همیشه بهشون مدیونم
؛ البته خیلی ها بودن که بیرون از محیط درس و مدرسه، معلم من بودند و حق زیاد به گردنم دارند. اما امروز روز معلمهاست :
- خانم مجلسی عزیز؛ نمیدونم کجای دنیایید الان. هر جا هستید به احترام شما تمام قد می ایستم و تعظیم میکنم. ادبیات فارسی رو توو دوره راهنمایی سر کلاس شما یاد گرفتم. بقیه هرچه بود تکرار مکررات بود ![]()
- خانم آموزگار عزیز؛ اولین معلم من در کلاس اول دبستان. هیچکدوم از شاگردهای کلاس اولی ِ شما سر کلاس از دوری والدینشون دلتنگ نشدن. بسکه عشق واقعی به همه مون دادید ![]()
- آقای مهندس قره گوزلو عزیز؛ هرچی از دوره دانشگاه دارم، از شما دارم ![]()
- آقای ایاذی عزیز؛ ریاضیات جدید که بعدها پایه تمام درسهای منطقی دبیرستان و دانشگاهم شد را سر کلاسهای تابستونی و بی مانند شما یاد گرفتم. اصلن منطقی بودنم رو هم مدیون شما ام ![]()
- خانوم فاضلی عزیز؛ هر جا هستید روی ماهتونو می بوسم. درسته که درس تاریخ با اون ویرایشهای فرمایشی کتابهای درسی، دیگه چیزی ازش باقی نمونده بود. اما هم من و هم شما خووب میدونیم که حواشی کلاسهاتون زندگی من و چه جوری ساخت! درود به شرفتون ![]()
- خانوم افروزه عزیز؛ میدونم که سالهاست زندگی این دنیا رو ترک کردین؛ اما همیشه توو قلب همه شاگرداتون زنده هستید. مطمئنم حتی بی استعدادترین شاگردهاتون هم یه گوشه از شخصیت اجتماعیش رو مدیون شماست. ![]()
پ.ن : دیشب خواهرکم از کشور خارجه (!) می پرسه : شما مگه روز کارگر تعطیل نیستین؟؟ میگم : چرا! اتفاقن کافیه یه کارگری بخواد امروزو تعطیل کنه؛ دیگه کلن بهش مرخصی مادام العمر میدن، میگن شما برو کلن تعطیلات!.... 
پرشین بلاگ هم به بازی ماهی وارد شد :)
کد جاوا اسکریپت زیر را در قالب وبلاگتان بگذارید تا به نوار آبی رنگی که گوشه سمت راست بالای صفحهء من می بینید، مزین بشود.
<script language='JavaScript' type='text/javascript' src='http://www.persianweblog.ir/sympathy/persian-gulf-2.js'></script>

سه روز آخر هفته
سه شنبه عصر که داشتم از سر کار برمیگشتم، سر راه باید به دو تا کار دیگه هم میرسیدم و یکراست نمی اومدم خونه. از اولین کارم که گرفتن یک بستهء پستی از آدرس قبلیم بود، در حال رفتن به دومین مقصد بودم که توی راه توجهم به پلاکاردها و پارچه نویسی هایی افتاد که یک صدا در حال یادآوری ایام فاطمیه بودند. به نظرم رسید که این مناسبت یا به تازگی گذشته یا نزدیکه. به تقویمم نگاه کردم. تازه فهمیدم تعطیلی روز چارشنبه (فردا) هستش! از عادت ِ کارمند موظف در اومدن این چیزارم داره؛ آدم دیگه مناسبتهای تعطیلی تقویم رو حفظ نیست. خلاصه فهمیدم که فردا صبحش قرار نیست ساعت هفت از خونه در بیام و به فکر افتادم که از این وقت چه استفاده هایی میتونم بکنم... اولیش همون برنامه آشپزی بود که نوشته ء قبلی بهش اشاره کردم. مدتها بود میخواستم عملی کنمش ولی فرصت نمی شد. دومی قرار با مدیر عامل شرکت قبلی ای بود که باهاشون کار میکردم. خیلی چیزها بود که راجع به من نمیدونست و لازم بود که بدونه. باید با او یک قرار چای عصرانه میگذاشتم. ... خلاصه تا رسیدن به مقصد ِ دوم ، مرتب فکرم در حال نقشه کشیدن بود.
چهارشنبه به خواب (تا 11 صبح!)، خرید، آماده کردن سبزی ها، خواب، کارهای عقب افتاده، و چند تا هماهنگی ِ تلفنی گذشت. پنجشنبه، باز تا نه خوابیدم ، بعد صبحانه، بعد جلسه، بعد آشپزی، بعد بازهم جلسه، و آخر شب ساعت 9 و نیم رسیدم خانه و یکراست پشت رایانه... حالا فقط جمعه را داشتم برای اینکه یک فکری به حال سرو کله ام بکنم. اما کجا باز هست توو روز تعطیل؟ آگهی های پیک برتر را انقدر زیر و رو کردم تا یک سالن میکاپ که جمعه باز باشند پیدا کردم و به راه افتادم. چقدر هم کارش خوب بود انصافن. هم قیمتش خوب بود، هم دقتش. بعد از بر باد دادن گیسوان پریشان (!) و دوش و تنظیم پروپوزال جلسه عصر دیروز و ناهار و تنظیم پروپوزال جلسهء صبح دیروز، حد اقل به یکی از بازدیدهای نوروزی هم رسیدم. عرض خوبی داشتند این سه روز.
طرز تهیه کوفته سبزی
در راستای اینکه هوس کوفته سبزی کرده بودیم، از تعطیلات سه روزه استفاده کردم و جاتون سبز، مقادیر معتنابهی هم درست کردم. نه که از این کارها زیاد از دستم در نمیره، این شد که انقدر از کار خودم تعجب کردم، به فکر افتادم طرز تهیه اش رو برای شما هم بگذارم. بلکه حوصله کنید و بپزید و نوش جان بفرمایید. اول از همه این کامنت را باید بگذارم که خانمهای شاغل عزیز، با توجه به اینکه آماده کردن این خوراک قدری طولانی و وقت گیر هست، اگر دنبال ر.س.پی های سریع و فوری هستید، این یکی رو فعلن بی خیال بشید تا فرصت و موقعیتش پیش بیاد. اما اگر فرصت کافی دارید از صرف این وقت پشیمان نخواهید شد، طرز تهیه اش هم اینجوریه :
اول ؛ مواد لازم :
1) انواع سبزی های معطر شامل : تره، پیازچه، نعناع، شوید، گشنیز، ریحان، تلخون، مرزه. شسته شده؛ ریز خرد کرده. (از هر کدام به میزان مساوی یک واحد، اما شوید استثنائن دو واحد)
2) لپه پخته شده کوبیده و چرخ شده : یک واحد
3) پیاز رنده شده : یک واحد
4) گوشت چرخ کرده : دو واحد (گیاهخوار اگر هستید، به جایش می توانید سویا خیس کرده استفاده کنید)
5) تخم مرغ : یک عدد به ازاء هر صد گرم گوشت چرخ کرده
دوم ؛ آماده کردن خمیر :
گوشت چرخکرده و پیازهای رنده شده را همراه ادویه و زردچوبه و نمک، حسابی مخلوط کنید و بکوبید. سبزی ها را که به تدریج به مخلوط فوق اضافه می کنید، همزمان حسابی ورز بدهید. بعد لپه های چرخکرده یا کوبیده را که بصورت خمیر در آمده به مواد قبلی اضافه کنید و به کوبیدن و ورز دادن خمیر ادامه بدهید. وقتی حسابی یکدست شد و کمی استراحت کرد، درست قبل از اینکه به پختنش اقدام کنید، تخم مرغها را اضافه کنید و باز خوب ورز بدهید. دقت کنید که خمیر بلافاصله باید سریعاً بصورت کوفته ریزه سرخ شود. اگر دیر بجنبید، آب میاندازد و کوفته ریزه ها اصطلاحن وا می روند.
سوم ؛ مراحل پخت :
یک پیاز بزرگ یا دو پیاز متوسط را در روغن خوب سرخ کنید. روغن قرار است عطر پیازداغ را بگیرد. بعد از همین روغن برای سرخ کردن کوفته ریزه ها استفاده می شود. بنابراین روغن زیاد باید در ماهیتابه باشد. به پیازداغ اگر زردچوبه و نمک اضافه کنید، عطر بهتری خواهد داشت و نخواهد سوخت. وقتی پیازداغ آماده شد، پیازها را از روغن در بیاورید و دو قاشق رب به روغن اضافه کرده و خوب تفت بدهید. حالا روغن آماده پذیرایی از کوفته ریزه هاست. هر بار تعدادی که در ماهیتابه جا می گیرد را سر صبر و با حوصله درست کنید و یکی یکی در ماهیتابه به دقت همه اطرافش را خوب سرخ کنید. در غیراینصورت موقع پختن وا خواهند رفت. وقتی تمام خمیر را بصورت کوفته ریزه سرخ کردید، هنوز کمی روغن در ماهیتابه دارید. به مقدار کافی آب و رب درست کنید و به آن اضافه کنید. تا جایی که وقتی کوفته ریزه ها را به ماهیتابه برگرداندید، در این سس جا بگیرند. پیازداغ هایی که اول از همه درست کرده بودید را هم روی کوفته ریزه ها بگذارید. در ماهیتابه را گذاشته و شعله را کم کنید تا خوب مغزپخت بشوند. این مرحله حدود 40 دقیقه طول خواهد کشید. بعدش خوراک شما آماده است. از پاسخ دادن به زنگ در اکیداً خودداری فرمایید. همسایه ها رد بوی خوش سبزیهای معطر را گرفته اند و با پیاله هایی در ابعاد مختلف پشت در صف کشیده اند! چراغها را هم ترجیحن خاموش کنید. نوش جان! :)
به دعوت ِ ماهی
ماهی پیشنهاد داده که یک حرکت بلاگی بکنیم به افتخار خلیج همیشه فارس (پارس) و برای روز دهم اردیبهشت، عنوان و عکس پروفایلامونو به این موضوع اختصاص بدیم و نوشتهء مرتبط هم بگذاریم.
عکس پیشنهادی، کاری از محمد امین آقایی هست، که بعنوان نمونه در کنار کارهای زیبای دیگر از ایشون، میتونید توو سایت خودش اون رو ببینید. برای ویرایش عنوان هم میتونید به صفحه ویرایش تنظیمات عمومی وبلاگتون برید و عنوان رو تغییر بدید به "خلیج همیشه پارس" [که البته من به احترام نقشه های جغرافیا، ترجیح دادم بذارم "خلیج همیشه فارس"]

برای ویرایش عکس قالب بلاگ هم میتونید به قسمت ویرایش کد قالب برید؛ آدرس عکس قالب فعلیتون رو تووی متن جستجو کنید (اگر نمیدونید که آدرس فعلیش چیه، کافیه روی عکس قالب فعلیتون کلیک راست کنید، پروپرتی را انتخاب کنید، و ببینید عکسه از چه آدرسی داره میاد) و اون آدرس رو با آدرس عکس بالا جایگزین کنید. بعدش هم کد رو ذخیره می کنید و کار انجام میشه. پیشنهاد میکنم برای اینکه بعدن بتونید عکس رو به حالت قبلش برگردونید، از ابتدا (پیش از جایگزین کردن عکس فوق) آدرس فعلی رو تووی یک فایل متن ذخیره کنید که بعدها بتونید اونو جایگزین کنید سر جای اولش.
حرکت قشنگیه. به افتخار ماهی... یه کف مرتب 
فیلم هندی :)))
فردوسی
در این خاک زرخیز ایران زمین
نبودند جز مردمی پاک دین
ھمه دینشان مردی و داد بود
وز آن کشور آزاد و آباد بود
چو مھر و وفا بود خود کیششان
گنه بود آزار کس پیششان
ھمه بنده ناب یزدان پاک
ھمه دل پر از مھر این آب و خاک
پدر در پدر آریایی نژاد
ز پشت فریدون نیکو نھاد
بزرگی به مردی و فرھنگ بود
گدایی در این بوم و بر ننگ بود
کجا رفت آن دانش و ھوش ما
چه شد مھر میھن فراموش ما
که انداخت آتش در این بوستان
کز آن سوخت جان و دل دوستان
چه کردیم کین گونه گشتیم خوار؟
خرد را فکندیم این سان زکار
نبود این چنین کشور و دین ما
کجا رفت آیین دیرین ما؟
به یزدان که این کشور آباد بود
ھمه جای مردان آزاد بود
در این کشور آزادگی ارز داشت
کشاورز خود خانه و مرز داشت
گرانمایه بود آنکه بودی دبیر
گرامی بد آنکس که بودی دلیر
نه دشمن دراین بوم و بر لانه داشت
نه بیگانه جایی در این خانه داشت
از آنروز دشمن بما چیره گشت
که ما را روان و خرد تیره گشت
از آنروز این خانه ویرانه شد
که نان آورش مرد بیگانه شد
چو ناکس به ده کدخدایی کند
کشاورز باید گدایی کند
به یزدان که گر ما خرد داشتیم
کجا این سر انجام بد داشتیم
بسوزد در آتش گرت جان و تن
به از زندگی کردن و زیستن
اگر مایه زندگی بندگی است
دو صد بار مردن به از زندگی است
بیا تا بکوشیم و جنگ آوریم
برون سر از این بار ننگ آوریم
← صفحه بعد

