اسدله میرزا
دوستی تلفن کرده بود و میگفت دو روز پیش که رفته به یک فروشگاه زنجیره ای، مردمو دیده که هراسون در حال خریدن و خریدن و خریدن بوده اند. میگفت اسدله میرزا گفته صدای پای قحطی داره میاد! مردم هم بالطبع خواستن تا دیر نشده و مثل زمون جنگ همه چی صفی نشده بُدوَن و هرچی میتونن بخرن. میگفت از صبح که پاشو میذاره توو اداره، همه دارن لحظه به لحظه درباره قیمت د.لار و س.که حرف میزنن. بهش پیشنهاد کردم گوشاشو بکنه دروازه و این حرفا رو جدی نگیره. اونهم با من موافق بود. میگفت زمان جنگ رو دیدیم. زمستون بدون نفت 57 رو هم دیدیم و چیزی نیست که از اونها بخواد سخت تر باشه. میگفت نون هایی که خشک کرده بودند واسه روز مبادا، بعد از جنگ ریختن دور. من هم یادمه که همچین نون هایی داشتیم. البته خشک نکرده بودیمشون. از اول خشک بودن و هر موقع میخواستیم بخوریم اونها رو آب می پاشیدیم. مزه شون هم خیلی خوب بود.
اسداله میرزا یکی از اونهاییه که از صف وایستادن مردم توو زمون جنگ حسابی بارش رو بست. اگر قرار به قحطی و سختی بود، اولین کسی که صد تا قصر بیرون از ایران داره و تابعیت فلان جا و بیسار جا، و به طرفة العینی میتونه هم خودش و هم همه خونواده و فامیلشو برداره و بره جزایر قناری، ایشونه. این ولوله ها رو ایشون و امثال ایشون توو مردم میندازن که جیبای خودشون رو پر تر بکنند. جوابشون فقط نخریدن و نترسیدنه. بیخودی به بازار سوادگری وارد نشید. بیخودی پولاتونو به جیبای گشاد امثال این آدمها و بلکه گرگها سرازیر نکنید. حداکثر تا دو ماه دیگه این ولوله میخوابه و افزایش قیمت نفت این توهم هایی که از تریبونهای دروغگو و سوداگر پخش میکنند تا من و تو باور کنیم رو جبران میکنه. تنها 18 درصد نفت ایران روانه بازارهای اروپایی میشده؛ جایگزین کردنش اصلن کار سختی نیست. با همون اطمینانی که ماه قبل به دوستانم گفتم اگر یورو دارید نفروشید که تا یک ماه دیگه از مرز 2500 میگذره (و درست گفته بودم) با همون اطمینان میگم این سروصداها و علم شنگه ها دعوای زرگریه. گولشونو نخورید. ده سال بیشتره برای فهمیدن این بازیا خاک خوردم و الان از برآیند تحلیل میگم که چیو باید باور کرد و چیو نباید باور کرد. تا وقتی اسداله میرزاها فرار نکردن، یعنی اوضا اونقدرام ترسناک نیست. غم به دلتون راه ندید :)
جلسَ جلسا جلسو!
بخاطر بیخوابی شب قبلش، تا ده صبح خوابیدم. بعد بخاطر کارهای بعد از ظهر ناچار شدم برنامه استخرمو کنسل کنم. به کارها رسیدم و رفتیم جلسه که شروعش با عدم برنامه ریزی میزبان، یک ساعت و نیم تاخیر داشت و بالطبع پایانش (تازه با فاکتور گرفتن از دو تا از موضوعات دستور جلسه) با یک ساعت تاخیر انجام شد. حالا دوباره جمعه است که نمیتونه تعطیل باشه. باید به اشکالاتی که بچه ها رو پروژه های مختلف ایجاد کردند برسم، اون سایتی که داده هاشو کارفرما هفته پیش برام فرستاده رو ببندم، صورتجلسه شب گذشته رو مکتوب کنم قبل از اینکه کارفرما دو تا مورد جدید بزاره رووش، و ... و جلسه فردا رو هم یه گوشهء دلم جا بدم. ایهاالناس! من ده روزه برنامه استخرم به تعویق افتاده و برای رسیدگی به کارها لازمه که خودم هم سالم و سرحال باشم آخه 
تغییر کاربری شرکت های نرم افزاری
همه راه های کار کردن با اینترنت [بصورت عادی] داره یکی پس از دیگری محدود و مسدود میشه. در این بین دو راه حل وجود داره: یکی پیدا کردن راه حل های تازه؛ دیگری هم تغییر کاربری شرکت های نرم افزاری به بقالی، سوپرمارکت، خیاطی، خرازی،... و نانوایی!
چه چیزی واقعن توهین آمیز است؟
برای هر کسی ممکنه یکسری از رفتارهای طرف مقابل، توهین آمیز تلقی بشه. این به خیلی چیزا و از جمله فرهنگ اون آدم و معیارهای درست و نادرستی که داره بر میگرده. به زمان و مکان هم ممکنه مربوط باشه. مثلن یک رفتاری ممکنه در زمان و مکان درستش، خوب و پسندیده و در جای دیگری همون رفتار توهین آمیز برداشت بشه. موقعیت اون آدمی که چنین رفتاری ازش سر میزنه هم کاملن موثره. یک شوخی رو ممکنه من از طرف خواهرم بپذیرم ولی دخترخاله ام رو مجاز ندونم که همون شوخی رو انجام بده. اما از همه این بایدها و نبایدها که بگذریم، یکسری از رفتارها هستند که در هر زمان و مکان و از سوی هر شخصی که سر بزنند، نادرست و توهین آمیز هستند. و از نظر من مهمترین اونها دروغ و دو رویی هست. وقتی کسی به من دروغ میگه یا دو رویی میکنه، بالطبع در مدت زمان کوتاهی دستش رو میشه و اولین لکه توی پرونده اش ثبت میشه. دومی و سومی که تکرار میشه، دیگه باید اون پرونده رو بالکل انداخت دور! مهمترین علتش هم اینه که اگر من یک بار به تو دروغ بگم، و بار دوم و بعد بار سوم، دیگه میشم چوپان دروغگو؛ فرقی نمیکنه که دفعه چهارم دارم راست میگم یا دروغ؛ در هر دو حالت دلیلی وجود نداره که به حرفم اعتماد بکنی و باورش بکنی. اگر بگم که دوستت دارم، نمیتونی باورش کنی. اگر بگم از این کار ات خوشم اومد (یا نیومد) بازم نمیتونی باور کنی. اگر بگم حالم خوبه، ممکنه باشه یا نباشه؛ خلاصه دیگه توو این فضا اعتمادی باقی نمی مونه. برای همین ترجیح میدم با دوست و دشمن روراست باشم. حداقل طرف تکلیف خودشو با من میدونه. وقتی بهش میگم از فلان کارت خوشم اومد، میدونه که واقعن همینطوره و لاف نمی زنم. و برعکس.
حالا حکایت اون دوستیه که دیشب داشت با من آنلاین گفتگو میکرد. دو ساعت گفتگوی آنلاین که موضوعش تمام و کمال مربوط به دغدغه های او بود (و نه من) تمام شده و در تمام این مدت کارهامو متوقف کردم که حواسم شش دانگ پیش ایشون باشه و بتونم درست راهنماییش کنم. دست آخر ازم می پرسه «اون صدای کلیک که تمام مدت حین گفتگو می شنیدم مال چی بود؟» منم روراست گفتم «صدای کلیک ماوس حین بازی مین روب بود؛ وقتی دارم فکر میکنم عادت دارم با چیزی وَر برم که حواسم پرت نشه؛ الان هم تمام مدت داشتم مین روب کلیک میکردم» اما اون دوست ناراحت شد و بهش بر خورد. میگه بهش توجه کافی نکردم و حواسم بهش نبوده./ البته که بوده. وگرنه چطور تمام جواب ها رو با دقت و با فکر دادم؟ شاید ترجیح می داد دروغ بشنوه. حالا کدوم توهین آمیز تره؟ اینکه بهش راست گفتم؛ یا اینکه حین جلسه مهم آنلاین مون، داشتم مین روب بازی می کردم؟
میهمانان خارجی
تعطیلات تابستان و تعطیلات کریسمس فرصت های خوبی هستند برای بعضی از دوستان مهاجر که به ایران سری بزنند. این وسط دیدارها تازه می شود. ما هم از تعطیلات سه شنبه مان استفاده کردیم و با دوتا از دوستان قدیمی که کریسمس به کریسمس می بینیمشان یک قرار کوچک صبحانه گذاشتیم در لابی هتل []. جای شما خالی. گران بود اما من از اینکه انتخاب های کافی در سلف داشتیم، از میوه و آبمیوه بگیر، تا انواع نان ها و غذاهای سرد و گرم، خوشم آمد.
بحث و گفتگو از هر دری بود؛ از حیوانات نیمه اهلی و غیر اهلی استرالیا که لابه لای مردم در شهر زندگی می کنند و مرغان دریایی سوئد که خواب شیرین صبح را با جیغ هایشان به چشم بعضی ها حرام می کنند؛ تا خلق و خوی تحمل ناپذیر بعضی مهاجران ایرانی که بعد از مهاجرت انگار بالکل عوض می شوند و یک آدم جدید می بینی که گویی هرگز نمی شناختی اش. از بی احساس و سرد بودن غربی ها، تا صمیمی و گرم بودن شرقی ها.
بعد از این صبحانه مفصل و مفرح، شاید دوباره سال دیگر دور هم جمع بشویم. این میانه هم آب باریکهء اینترنتی اگر باشد، همدیگر را خواهیم دید؛ آنلاین. هیچ چیز جای دوستان قدیمی را نمی گیرد.
ی ی ن
در فنگ شویی اصطلاحی ست به اسم "Yeen" . ی ی ن یعنی آرام و ساکت و کم تحرک. یعنی نیمه ء موءنث. یعنی نقطهء مقابل "یانگ" که شلوغ و پر سروصدا و "مردانه" است. تعادل را می گویند که باید بین این دو انرژی برقرار کرد. من این روزها و این ماه ها هرچقدر که "یـیـن" تر هستم و آرام تر، آسایش و تمرکز فکری بیشتری در خودم حس می کنم. این رخوت را دوست دارم. کارهایم با آهستگی و دقت و ظرافت جلو می رود. البته خوشبختانه "جلو" می رود. اما نه با سرعت و پر سر و صدا؛ بلکه "آهسته" و خرامان خرامان. فکر می کنم تعادل یین و یانگ ام در این مقطع زمان برقرار نیست شاید؛ اما به کل پروسه که نگاه میکنم..... .مممم؛ اینجوری راحت ترم فعلن. شما اسمش را اگر دوست داری بگذار "تنبلی" و "رخوت". من اما دوست دارم اسمش را بگذارم "طماءنینه".
الیسا
این روزها تعدادی الیسا در سریال های مختلف هستند، یکی از دیگری دوست داشتنی تر. من فقط مانده ام این سناریوهای ایرانی را کی برایشان نوشته و فرستاده؟ آرتیسته در حال سروکله زدن با حضرت عزرائیل، بوی ادکلنش تا اینور صفحه تصویر هم می آید! یقه ها همه سفید و تمیز و اتوکشیده (حتی در خلال صحنهء نبرد) ، آرایش مو ها همیشه عالی، ریمل های ضد آب عهد ویکتوریا که بعد از ساعت ها اشک ریختن نمی ماسند، و از همه اینها عجیب تر، آنهمه آدم های معقول و منطقی، قائل به اخلاقیات امروزی که سیصد سال قبل در روستایی زندگی اشرافی خود را می گذراندند!
خاندان نبوتش گم شد...
امید در خانواده ای بزرگ میشه و شکل میگیره که معیارهای درست و غلط توی اون خانواده شباهت چندانی به معیارهای خانوادهء من نداره. پس عجیب نیست اگر بعد از سالها با آدمی روبرو شده بودم که تا حد زیادی ناامیدم کرد. در واقع این ذهن خلاق ماهاست که از آدمهایی که ازمون دور هستند، اون چیزی رو میسازه که خودش میخواد، و مواجه شدن با واقعیت در بسیاری موارد این سراب رو به شدت میشکونه و همین مسئله به خودی خود تکان دهنده است؛ هرچند منطقن با عقل جور در میاد. این البته از عزیز بودن این بچه ، چیز زیادی کم نمیکنه. هنوز هم امید عزیزه، چون دوست داشتنش مشروط به اینکه چطور باشه یا نباشه نبوده؛ منتها میشه با یک تقریب 80 درصدی گفت که فرم بزرگسال این آدم در آینده با آمال و آرزوهایی که در ناخودآگاه من بود خیلی فاصله خواهد داشت.
از همه اینها که بگذریم، چیزی که ارزش گفتن و نوشتن داره، اینه که انتخاب همسر مناسب، نه تنها شامل معیارهای زیبایی شناسانه، معیارهای اقتصادی و اجتماعی، هماهنگی ها و علاقمندی های عاطفی و مشترکات فرهنگی و خانوادگی میشه، بلکه از اونها مهم تر، شامل این میشه که اون آدم جدید به نحو مطلوبی "خورَند" ِ خانوادهء آدم باشه و بشه یک جوری مسالمت آمیز وارد خانواده اش کرد که یکپارچگی رو حفظ بکنه. منظورم به این نیست که لزومن معیارهای من درست تره یا معیارهای دیگری. بلکه حفظ "خانواده" [حالا با هر معیارهایی که داره] توو اولویته و قرار نیست پیوستن هیچ عضو جدیدی، این نهاد رو به مخاطره بندازه. چون این همبستگی مهمترین نقطه اتکای هر آدمیه. نقطه اتکایی که والدین امید (دست کم در رابطه با فامیل های اینطرفی) از دستش دادن.
خردمندی
خردمندی اقتضا میکنه که هیچ مدیر شرکتی، کارمندش را مستقیم وصل نکنه به کارفرما. کارمند مسلماً ملاحظات مدیرش رو در برخورد با مشتری نداره. تجربهء او را هم ممکنه نداشته باشه. بنابراین خیلی ساده با کمترین بی ملاحظه گی، میتونه پروژه رو به فنا بده. این درس رو وقتی در شرکت پ. بودم گرفتم. سالها پیش. وقتی من یه جوون خام بودم و مدیرم یه آدم جا افتاده و خردمند. به زحمت تونست حالیم بکنه که اگر مشکلی با خود کارفرما یا با کارمندان و کارشناسانش داشتم، اجازه ندارم مستقیم با اونها حرف بزنم (و بزنم توو گوششون!) بلکه باید موضوع رو با مدیرم مطرح کنم و حلش را به او بسپارم. اینطوری شد که اون پروژهء نسبتن عظیم، عاقبت به خیر شد.
اما اون دوستان معلوم الحال رو یادتونه؟ متاسفانه این خردمندی در مدیران شرکت ک. وجود نداره. نه تنها کارمندانشون رو در اینباره توجیه نمی کنند، بلکه خود آقایون مدیران هم در روابطشون با کارفرما رعایت نزاکت و خردمندی رو ندارند. این ردا مسلماً برای قامتشون بسی گشاده!
اینجا تهران؛ صدای ما را از باغ وحش می شنوید!
| بعد از دو قلاده شیر (پاکتی نه ها... راس راسکی!) و یک گرگ و یک کرکس و یک مار بوآ، امروز چشممان به جمال یک میمون و یک روباه هم روشن شد! میدانستم که تهران از فرط درهم و برهمی و بی صاحب بودن، یک جورهایی جنگل به حساب می آید. اما اینکه ظرف یک هفته اینهمه مهمان های عجیب و غریب از نقاط مختلف شهر گزارش شوند، نوبر است. دوستی میگفت با این احوال اگر فردا صبح که پنجره اتاقت را باز میکنی تا به خورشید سلام کنی، یکهو یک کلهء زرافه از پنجره آمد توو، خیلی تعجب نکن! |
← صفحه بعد
